تبليغاتX
همنفس وبلاگ

 

در این توهّم،یک نفر آخر بگوید

 

قلبی که من گم کرده ام در سینه کیست؟

 

جز کوره راه گم شدن در واژه عشق

  

راه رسیدن تا رهایی،عاقبت چیست؟

  

آخر بگوید یک نفر بی پرده با من

 

آیا جواب عشق صادق،بی وفاییست؟

 

گر بی وفایی لایق عاشق نباشد

  

پس این ریا کاری به حق عاشقان چیست؟

  

عمری به حیرت مانده ام در قعر ابهام

  

راز جدایی ها پس از عاشق شدن چیست؟

  

عمری به دنبال محبت در سرابم

  

لیک اندرین حسرت مرا یاریگری نیست؟

  

در کنج این زندان به تنهایی شکستم

  

آخر نمیدانم که تنهایی چه دردیست؟...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 12:30  توسط محمد افتاری  | 

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 9:17  توسط محمد افتاری  | 

 
                   
                                            پرنده                      
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
                        
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 12:36  توسط محمد افتاری  | 

 

 

 

 

                            

ساعت ۳ صبح بود
صدای زنگ تلفن بود كه پسر جوان را بيدار كرد پسرک به زور بيدار شد تا بره به هركی كه پشت خطه فحش بده چون پدر و مادرش مسافرت بودن و كسی نبود جواب تلفن رو بده ......
صدا . صداي مادرش بود پشت خط :
- سلام پسرم
- چيه ؟ چيكار داري ؟
- خوبی عزيزم ؟
- به تو چه ...
- ناراحت شدی بيدارت كردم ؟
- آره ديگه . توقع داري نصف شب كه ادمو بيدار مي كني خوشحال باشه
- تو هم ۲۵ سال پيش منو تو اين وقتا بيدار ميكردی و منم بهت شير ميدادم .... تولدت مبارک پسرم.

 

تنها

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 22:40  توسط محمد افتاری  | 

سلام سلام سلام

خدایا: 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت    

دکتر علی شریعتی

عشق و ازدواج  

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

زندگي  

زندگي برگ بودن در گذر باد نيست امتحان ريشه هاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 15:18  توسط محمد افتاری  | 

عيسی مسيح.... :« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی

می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است . 

                                                                                   

چشم پاک همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .

اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .

پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !

اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان

 

 خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. »

 

                                                                      انجیل - لوقا - بخش11 - آیات 33 الی 36

                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 18:20  توسط محمد افتاری  | 

 

I needed something to believe in / you touched me with your eyes / and I believed / I needed someone to believe in . / you shared yourself , your dreams , / and I believed ./ But what I really needed / was to believe in myself . / you took me within yourself / and helped me / with the love we both shared . /And because of you / I am living / touching / believing / in something , / in someone , / in myself .... / because of you ./

                                                  

باورت کردم

نيازمند چيزی بودم که باورش کنم
نگاهت بر من افتاد و باور کردم   
خواهان کسی بودم تا باورش کنم
خود و روياهايت را با من تقسيم کردی
و باورت کردم
اما آنچه که به راستی نيازمندش بودم
باور کردن خود بود
مرا به دنيای درونت بردی
و با اکسير عشق ياريم کردی
و به برکت توست
که زنده ام ، لمس می کنم و باور دارم
کسی ، چيزی يا خود را ......
آری تنها به خاطر وجود توست

(Jillien Cruse بر گردانی از نوشته جيلين کروز )

چطور بود ؟؟ نظر یادتون نره!!! مخلصیم

 ur lover : mohammad eftari

bye

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 18:1  توسط محمد افتاری  | 

حضرت داوود در حال عبور از بياباني مورچه اي را ديد كه مرتب كارش اين بود كه از تپه اي خاك بردارد و به جاي ديگري بريزد . حضرت از خداوند خواست كه راز اين كار را برايش آشكار سازد . مورچه به سخن امد و گفت : معشوقي دارم كه شرط وصل خود را اوردن تمام خاكهاي آن تپه در اين محل قرار داده است . حضرت فرمود : با اين جثه ي كوچك ، تا كي مي تواني خاك هاي اين تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كني ، آيا عمر تو كفايت خواهد كرد ؟ مورچه گفت : همه ي اين ها را مي دانم ، ولي خوشم كه اگر در اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده ام . حضرت داوود منقلب شد و فهميد كه خداوند با نشان دادن اين مورچه درس بزرگي به او داده است .
+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 13:21  توسط محمد افتاری  | 

فکر ميکنی که عاشقی؟؟ اصلاً ميدونی عاشق به کی ميگن؟؟ چند درصد فکر ميکنی که عاشقی؟؟ تموم زندگيت به اون وابسته ست؟؟؟ همّه جا اونو ميبينی؟؟ اون به زندگيت معنی ميده؟؟ اگه يه روزی همين عشقت بره با يکی ديگه! چيکار ميکنی؟؟؟ اگه بفهمی ديگه هيچ وقت هيچ وقت نميتونی بهش برسی چی؟!اون وقت چی کار ميکنی؟؟؟ خودتو ميکشی! اونو ميکشی!؟ و يا...... اما بزار يه چيز رو بهت بگم اگه اين کار رو ميکنی مطمئن باش عاشق نيستی پس معنی واقعي عاشقي رو خراب نکن چون زمانی ميتونی بگی عاشقشم که فقط وجودش برات مهم باشه نه حضورش در کنار تو!!

 

تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 15:4  توسط محمد افتاری  | 

 
سلام به همه همنفس وبلاگی های عزيزم

اميدوارم خوب و خوش وخرم باشين   

يه سوال ازتون دارم  

 تا حالا ميدونستين که love مخفف چه کلماتيه و از چه کلماتی ايجاد شده ؟؟؟!!!

۱) Lake of sorrow ( درياچه غم )

۲) Ocean of tears ( اقيانوس اشک )

۳) Valley of death ( ديار مرگ )

۴) End of life ( پايان زندگی )

از خدا برای همه آدم های روی کره زمين ميخوام که تمام لحضات زندگيمون رو پر از عشق و صفا و صميميت کنه ... آمين آمين آمين

يا علی

مخلصيم

ur lover : mohammad eftari

bye

               

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 15:0  توسط محمد افتاری  | 

سلام

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 8:13  توسط محمد افتاری  |